و من امروز 20 ساله شدم!
+عدد 20 کمی مرا تکان داد!
+مادرم خندید و گفت، کی 20 سالت شد؟!
+برادرم گفت راستی آرزو کردی؟! و من داشتم به آرزوهایی فکر میکردم که تمام 17،18،19سالگی خواسته بودمشان و اکنون در 20 سالگی شاهد مرگ تمامشان بودم!
برچسب:
نویسنده: آرشان جعفری
برچسب:
نویسنده: آرشان جعفری
برچسب:
نویسنده: آرشان جعفری
برچسب:
نویسنده: آرشان جعفری
دارم وسایلامو میذارم تو چمدون و اشکام مانع میشه بقیه شونو جا بدم
سخت ترین تجربه زندگیم رو دارم میکنم
صبحا دیگه با صدای مامانم بیدار نمیشم
روزا دیگه با برادرم پرسه نمیزنم و نمیخندیم
بابام دیگه هی صدام
برچسب:
نویسنده: آرشان جعفری
+اولین شبی که دارم کیلومترها دورتر از خانوادم میخوابم
+گریه های بابام! اشکای مامانم!
+بر عکس تمام طول روز که از بغض خفه شده بودم، شب آرومی رو دارم سپری میکنم!و حالم بد نیست!
+نمیدونم چی بگم دیگه!
بقیش برای بعد...
برچسب:
نویسنده: آرشان جعفری
چرا اینجا ن مینویسم,؟!
قرار بود زیاد بنویسم...!
اتفاقای عجیب خیلی افتاده...!
برچسب:
نویسنده: آرشان جعفری
برچسب:
نویسنده: آرشان جعفری
برچسب:
نویسنده: آرشان جعفری